محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3344

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« با گروههايى كه از قتل حسين سخن داشتند « پيوسته بر دشمن خويش ظفر يافتى « چنان كه محمد در جنگ بدر ظفر يافت « و روز دره وقتى كه به حنين رسيد ، « اكنون كه تسلط يافتى مدارا كن « كه اگر ما تسلط يافته بوديم در كار حكومت « ستم و تعدى مىكرديم . » و چون پيش مختار رسيد گفت : « اى امير خدايت قرين صلاح بدارد ، سراقة ابن مرداس به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم ياد مىكند كه فرشتگان را ديده كه بر اسبان ابلق ميان زمين و آسمان نبرد مىكرده‌اند . » گويد : مختار به دو گفت : « بالاى منبر برو و اين را با مسلمانان بگو . » گويد : پس سراقه به منبر رفت و اين را با كسان بگفت و فرود آمد . مختار او را آزاد كرد و گفت : « دانستم كه فرشتگان را نديده اى اما مىخواستى ترا نكشم ، هر جا مىخواهى برو و ياران مرا به تباهى مبر . » سراقة بن مرداس گويد : به خدا ضمن هيچ قسمى چندان دروغ نگفتم چون آن قسم كه گفتم : « فرشتگان را ديدم كه نبرد مىكردند » يونس گويد : وقتى سراقه را رها كردند بگريخت و به عبد الرحمن بن مخنف پيوست كه در بصره نزد مصعب بن زبير بود . گويد : بزرگان و سران كوفه نيز برون شدند و به بصره به مصعب بن زبير پيوستند . گويد : وقتى سراقة بن مرداس از كوفه برون شد شعرى مىخواند به اين مضمون : « به ابو اسحاق بگوييد كه من